دلش گرفت و به هق هق افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر را از دست دادی بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت با یک روز زندگی چه می توانم بکنم .خدا گفت : کسی که ارزش یک روز زندگی را بفهمد گویی هزار سال زیسته است . آنوقت سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت برو و یک روز دیگر زندگی کن . او به زندگی که در گودی دستانش می درخشید نگاه کرد می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. آنگاه ایستاد و فکر کرد وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . ناگهان شروع به دویدن کرد ... زندگی را به سر و رویش پاشید ... زندگی را بوئید دید چنان به وجد آمد که می تواند تا ته دنیا بدود می تواند پا روی ابرها بگذارد ... او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، ثروتی را به دست نیاورد و ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، به همه کسانی که نمی شناخت سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ... او در همان یک روز بخشید ، عاشق شد و تمام شد .فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت کسی که هزار سال زیست .اغلب ما آدم ها به طول زندگی می اندیشیم اما آن چه که اهمیت دارد عرض زندگی و یا چگونگی آن است که همان کیفیت زندگی است .همواره دلتان گرم خدا باد . من و مهربانترین...
ما را در سایت من و مهربانترین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 12:48